estentagh tvst aghaye Shooghie

ماجرایی که میخوام بگم در باره احضارم به دفتر رییس دبیرستان برای سوال و جواب در مورد شکستن اتفاقی پیشانی ام در نتیجه بی مبالاتی خودم بود. موضوع بر میگرده به سالهای ۱۳۴۵- ۱۳۴۶ شمسی (۱۹۶۶-۱۹۶۷ میلادی ) که کلاس یازدهم یا سال پنجم دبیرستان آنزمان بودم در دبیرستان دکتر هنربخش ناحیه ۲ تهران.

منکه به خاطر همین شکستن سرحدود یک هفته بین همکلاسیها سرشکسته ودست و پا چلفت خوانده میشدم در نتیجه گفتگو با آقای شوقی بدون اینکه خودم بخواهم تبدیل شدم به سمبل زرنگی و حاضر جوابی بین هم مدرسه ای ها.
یادمان نرود که آگراندیسمان رفتار و حرفهای معلمان و مدیرو ناظم یک روش معمول بین شاگردهابوده واحتمالا خواهد بود.
در اینجا یادآقای شوقی, معلمها، وکادر مدرسه به خیروخوشی و آرزوی موفقیت سلامت برای هم مدرسه ایهای آنزمان.
اما قبل از شاره ماجرا شاید بد نباشد کمی در باب پس زمینه ها و شرایط یعنی شخصیت های اصلی و مخصوصا آنچه آنروزها بین ما دانش آموزان دبیرستانهای پسرانه رواج دا شت بپردازم .


دبیرستان ما کمی پایینتر از میدان کاخ (فلسطین کنونی) در خیابان بزرگمهر مابین خیابان کاخ و خیابان پهلوی (ولیعصر فعلی) واقع شده بود درست پشت دفتر منافع اسرائیل که بعد ها تبدیل به سفارت فلسطین تبدیل شد . ساختمان ۳.۵ طبقه ای بود که قبلا خانه ای اشرافی بوده و دکتر محسن هنربخش آنرا به آموزش پرورش اهدا کرده بود. در هر یک سه طبقه اول ۵-۶ اتاق بزرگ، یکی دوتا انباری(اتاق کوچکتر و بی پنجره ) وجود داشت. حیات مدرسه را آسفالت کرده بودند، توالت دانش آموزان در گوشه جنوب غربی و آبخوری سیمانی به دیوار غربی چسبیده بود به دیوار بسیار بلندی که حیات ما را از باغ سفارت اسرائیل جدا میکرد. میله های بسکتبال بطور شمال و جنوب و تیرهای تور والیبال در دو طرف هیات نسب شده بودند
کلاس ما در طبقه زیرزمین قرار داشت, حدود ۱.۵ متر گود تر از حیاط بود، ولی او پنجره هایش میشد هیات را دید زد. در ورودی این کلاس چوبی و دارای پنجره هایی با شیشه های مشجر بود. هر وقت از درس خسته میشدیم یکی از سرگرمی های ما این بود که باهم شرت بندی میکردیم سایه ای که از پشت شیشه مشجر در راهرو میدیدیم کیست
من از خانه مان که واقع در بن بست صاحب الزمان کوچه میلانی ( بعدا شهید جلالی فکر میکنم ) که روبروی پارک کمیل (قبرستان قدیمی ارامنه که در زمان شاه قرار بود پارک بشود) قرار دا شت میامدم چهار راه اناری در خیابان نواب (معمولا سیا هم میامد و با هم اتوبوس سوار میشدیم) و با اتوبوس میرفتم به میدان ۲۴ اسفند - میدان مجسمه که تبدیل شد به میدان انقلاب و از آنجا بعد از عبور از ظلع جنوبی دانشگاه تهران معمولا در خیابان آناتول فرانس در ظلع شرقی دانشگاه به شمال بطرف خیبان تخت جمشید (طالقانی فعلی ) میپیچیدم و در این خیابان بطرف شرق میرفتم تا ابوریحان و از آنجا به خیابان بزرگمهر و نهایتا به مدرسه میرسیدم

۲ - شخصیت ها

۲-۱: راوی ماجرا

۲ -۲ :آقای شوقی رئیس دبیرستان
آقای شوقی مردی با اندام متوسط وخوشپوش بود که مکرراز زادگاهش لاهیجان یاد میکرد. آدمی آراسته، خوشپوش و مودب بود که بر خلاف رسم رایج آنزمان دانش آموزان را معمولا با پیشوند آقا صدا میکرد. با تنبیه بدنی مخالف بود و هیچگاه خشونت فیزیکی با از او ندیدم و نشنیدم حتی بندرت ممکن بود با عصبانیت دانش آموزان را مورد خطاب قرار دهد. میتوانم همین بر خورد مودبانه آمیخته با لهجه گیلکی یکی از دلایلی بود که مضمون کوک کردن از طرف ما دانش آموزان برای او را تشدید میکرد. به امور مربوط به تیمهای ورزشی مدرسه علاقه داشت و رسیدگی میکرد. در مجموع کسی از او بدش نمی آمد اما با اینکه آدم انتظار دارد آدمی با این محسنا ت مورد علاقه بچه ها و همکاران باشد اما نمیدانم به چه دلیلشخصیت مورد علاقه بچه ها نبود، حالا فکر میکنم شاید فاقد جذابیت ذاتی ( چیزی که غربی ها به ان کاریزما میگویند) بود، در هر حال بچه ها از او بدشان هم نمیامد. اما برخی ویژگی هایش او را بسیار مناسب مضمون سازی میکرد از جمله:

الف- نصیحت کردن را دوست نداشت، دقیقتر بگویم خودش میگفت "نصیحت کردن رو دوست ندارم میدونید چرا؟ چون کسی به نصیحت گوش نمیکنه " و تاکید میکرد" من فقط برای نفع و سلاح خودتون میگم و بس" و راست میگفت. مجید آپرین که خودش هم بچه گیلان بود با همون لهجه میگفت اقای شوقی اگه چکش مدرسه اتفاقی به دستت بخوره چکشه رو صدا میکنه تو دفتر که "آقای چکش، عزیزم، شما قبول داری که بیخودی زدی رو دست بچه مردم? حالا من برای شما میگم اینکار نه فقط از نظر اخلاقی غلطه، بلکه از نظر قانونی هم جرم حساب میشه، من برای خودت میگم، منکه نفع شخصی ندارم، شما قبول داری؟ "
ب - آدم بسیار معروفی بود یعنی خودش که اینجوری میگفت. نه فقط تمام لاهیجانی ها قبولش داشتن، در استان گیلان هم سر شناس بود. آموزش پرورش منطقه ۲ که جای خود داره وقتی وارد اداره کل میشد یکی از مشکلاتش جواب سلام دادن و احوالپرسی با دیگران بود، در کل وزارتخانه هم رو آقای شوقی حساب میکردن

پ - او آدم قوی هیکل و ورزشکاری بود، حد اقل اینکه مثل قهرمان های زیبایی اندام راه میرفت دستش رو با فاصله از بدن حرکت میداد و لابد عضلات ران موجب میشد پاهاشو گشاد گشاد حرکت بده. قدش یک کمی از من و سیا کوتاه تر بود اما بجاش میشد بگی وزنش حدود ۶۵-۷۰ کیلو بود (من و سیا اون وقت ها دو تایی رویهم وزنمون بین ۱۱۸ -۱۲۴ کیلو نوسان میکرد بسته به اینکه چی خورده باشیم. اما دو دلیل اصلی که نمیشد در مورد ورزشکاری ایشون شک کرد این بود: از هر ورزشی که صحبت به میون میومد حتی اگه اون ورزش تازه به ایران اومده بود آقای شوقی میگفت "یادش به خیر کلاس .. که بودیم با تیم ... لاهیجان رفته بودیم مسابقه با ...". اما دلیل دیگه اینکه آقای شوقی خا نوادگی ورزشکار بودن، چون خواهر خانم آقای شوقی عضو تیم منتخب گیلان و جزو دو نفر کاندید عضویت در تیم ملی دو و میدانی در رشته پرش ارتفاع بود و آقای شوقی جا به جا این موضو رو بیاد ما میاورد.

ت - اما از همه مهم تر استعداد ذاتی آقای شوقی در امور پلیسی و ت - اما از همه مهم تر استعداد ذاتی آقای شوقی در امور پلیسی و کار آگاهی بود که اتفاقا بیشترین رابط رو به ماجرایی که میخوام تعریف کنم داره. اقای شوقی با اون شم تیز پلیسی باید دلیل منطقی هر چیزی روکشف میکرد، اونم فقط برای اینکه بهتر بتونه از حقوق من دانش آموزدفاع کنه، البته حفظ پرستیز دبیرستان دکتر هنربخش هم مهم بود. بجای اینکه پای پلیس به مدرسه باز شه، بهتر این بود که خودش دانش آموز مجرم رو صدا کنه و ازش بخواد با صداقت همه چیز رو براش تعریف کنه. البته اون خودش از قبل از تمام جزئیات اطلاع داشت ، یعنی شاگردای دیگه اومده بودن بهش گزارش کرده بودن، منتها میخواست از زبون خودت بشنوه، یعنی اینطوری بهتر میتونست از حقوق دانش آموز خطا کار ولی سر به هوا دفاع کنه خودش که همیشه همین رو میگفت

۲-۳: آقای فربیز معلم ادبیات
آقای فربیز هم اهل گیلان بود اما ابدا لهجه شمالی نداشت ، به رغم سر نیمه طاس و قد نسبتا کوتاه آدم سیک و خوش تیپی بود. سابقه خدمات و تحصیلاتش از اغلب معلم ها و مخصوصاآقای شوغی بیشتر بود. فوق لیسانس ادبیاتداشت و خوش تدریس بود. اما دو خصوصیت آقای فربیز را بیشتر به ماجرای ما مربوط میکرد؛ اول اینکه او خیلی حاضر جواب و شوخ بود، کمتر ممکن بود در جواب متلکی بماند. عموما شوخی هایش به دل مینشست و به بچه ها بر نمیخورد. گرچه گاهی دیده بودیم بچه هایی که خودشا ن اهل شوخی نبودند متلک های او را اشتباها بفهمند و دلگیر شوند.
امادوم اینکه آقای فربیزبه فهمی نفهمی به آقای شوقی حسادت میکرد، بود آقای شوقی فقط برای اینکه اینکه از بستگان سببی خانم صوفی رئیس اداره آموزش و پرورش مطقه دواست به این مقام منصوب شده است والادر همین دبیرستان بعضیها(یعنی آقای فربیز)هم از نظر سابقه کار و همبه لهااز سوادو مدرک برای مدیریت ارجحیت دارند. به همین دلیل آقای فربیز زیرکانه مشوق و مترصدهر فرصتی بودکه احتمال میداد ممکن است منجر به کنف شدن آقای شوقی بشود، منتها مواظب بود که کسی کسی نتواندازظاهرحرفهایش چیزی بعنوان تحریک علیه رئیس دبیرستان رابل بگیرد. دوسه تا معلم دیگر بودند که علنا بااقای شوقی بد بودند. در مجموع اکثریت با معلمانی بود که زیر جلکی از دست انداختن رئیس توسط بچه ها بدشان نمی آمد

۲-۴: آقای نعمتی مستخدم
آقای نعمتی بجز آقای مطهری معلم تعلیمات مدنی احتمالا مسن ترین فرد و بدون شک گرد ترین فرد مدرسه بود. او تعریف میکرد که ۳ دختر، یک پسر و ۲ تا نوه خوشگل دارد . در میان ۴ نفر مستخدم مدرسه ازهمه ارشدتر بود. علیرغم شکم گنده و گردش او را در آدم بسیار زرنگی بود که سرو چای به دفتررا در انحصار داشت. کیوسک بوفه مدرسه را هم به اتفاق یکی دیگر از مستخدم ها اداره میکرد.
اما آنچه بیش از هر خصوصیت دیگری آقای نعمتی را به ماجرای من و بطور کلی به محصلان مرتبط میکرد حس کنجکاوی فوق العا ده (سوپر- فضولی ) او بود, یعنی اینکه حاضر بود هر کاری انجام دهد بلکه یک ماجرایی پیش بیاید که او بتواند پشت سر آقای شوقی یا بقیه کادر مدرسه با بچه ها بگو بخند کند.

۲-۵: گروه (gang ) ما
گروه ۵+ ۱ نفره ما متشکل بود از سیا فانی ، خلیل فرزان ، مجید آپرین، ناصر جهانشاهی ، و یدی و من - یدی ه فقط سش ماه با ما بود و رفت -نام فامیلش هم یادم رفت، اما محمد بیگلر پورو سینا به تناوب و بطورنیمه-رسمی! جزو ما بودند.
من وسیا هردو ساکن منطقه سلسبیل و اول در دبیرستان علامه همکلاس, بعدش یارغار شده واغلب اوقات را با هم میگذراندیم. با اینکه مدارس بهتری در منطقهما وجود داشت به دلایل کشکی دو نفری با هم در مدرسه هنربخش ثبت نام کردیم. چند ماه اول کلاس چهارم را با دو چرخه به این مدرسه میرفتیم پس از انهم اغلب با هم با اتوبوس به مدرسه میآمدیم. میشود گفت رفاقت صمیمی ما موجب شد تا بقیه بچه ها به ما به پیوندند
. نام پدرش حسینبود و سیا و من بین خودمان او را حسین کله صدا میزدیم فقط به این مناسبت که پدرش کله صاف و طاسی داشت وهیچ معنای بدی از این نمگزاری در بین نبود. وی که در کار ساخت و ساز ساختمان بود گویا وظیفه اصلی خود را یافتن زن جدید بحساب میاورد. همان زمان که با هم آشنا شدیم همسرجوان و جدیدی را به خانه آورده بود که این امر موجب جدا شدن مادرش از وی گشت . پدر طی ۲-۳ سالی که با زن جدید بود یک برادر و یک خواهر جدید هم برای سیا آورد ولی بقول سیا خوب شد که در ازدواج های متعددی که از ان پس دا شت کارخونه اش رو تعطیل کرد. سیا از مادرش ۲ خواهر (پروانه و نسرین) و یک برادر بزرگتری بنام علی وبرادر کوچکتری بنام اسفندیار داشت . علی چند سالی قبل از آشنایی ما به اتریش رفته و تازه دکتر (پزشگ) شده بود خواهرانش همان زمان که با هم رفیق شدیم تازه معلم شده بودند . گرچه سیا به توصیه دیگران نزد پدرماند اما نسرین پروا نه که حالا دیگر بار هزینه زندگی مادر واسفندیاررا هم به گردن داشتند در حد امکان (و تا پایان دانشگاه ) از کمک به سیا هم دریغ نمیکردند
ناصر که هیکلی درشتتر از ماوسیبلهایی باهیبت داشت. اولین نفری بود که بما پیوست. او بچه جوادیه از خانواده ای پرجمعیت بود که یک قصابی داشتند. ناصر تنها فرد تحصیلکرده(یعنی دبیرستان دیده ) در میان خانواده و اقوام و آشنایان خود بود. ناصر بچه خوب و رفیق بعضی بود و پیشگام ما در عرق خوردی و دیدن کافه های لاله زار بود. پیوستن ناصر گروه ما را منسجم تر و ضریب نفوزمان را بالا میبرد.

خلیل پسر کوتاه قد ولی ورزیده ای بود که در تیم بسکتبال مدرسه هم بازی میکرد. خلیل آدمی بسیار صمیمی بود که برغم پر روی ظاهری آدمی ساده بود. خلیل از بچه هایی بود که برای آنها فحش های رکیک اصلی ترین و تنها را ابراز صمیمیت است. خلیل از خوانواده ای پر جمعیت میامد که پدرش معلم بازنشسته بود ، سه برادر و ۲ خواهر بزرگتر داشت که همگی کار میکردند بعلاوه ۳ خواهر و یک برادر کوچکترهم داشت. خلیل بدلیل دهان لقی بسادگی با دیگران وارد مجادله و دعوا میشد.

مجید پسری خوش اندام، خوش لباس و درعین حال شوخ بود. مجید قهرمان آموزشگاهای تهران در کشتی آزاد بود اما معروف بود به افتاده گی و تا آنجا که ممکن بود سعی داشت ما را از در گیری با دیگران بپرهیزا ند، مجید هیچوقت از پدر خود چیزی نگفت اما بعد ها که بزرگتر شدیم من حدس میزنم میباید پدرش از افراد سیاسی بوده که بدنبال کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ به خارج گریخته و راه برگشت پیش آنها را بر خود بسته دیده و باربزرگ کردن مجید و برادرش را به دوش مادر انداخته بود. یادم میاید ما ها (مخصوصا ناصر) اولین باری که مادر مجید را دیدیم ابدا طوقه نداشتیم با خانمی چنان جوان ،شیک پوش و زیبا روبرو شویم. او در فروشگاه فردوسی حسابدار بود و یه تنه برا ی موفقیت بچه ها خیلی مایه میگذاشت . مجید اول به خا طر(و بقول خودش به بهانه ) اینکه من دردرس ریاضی به او کمک کنم با ما رفیق شد اما پیوستنش جایگاه گروه ما را در مدرسه خیلی محکم کرد.

گرچه در مدرسه گروهای دیگری هم وجود داشت اما عموما ۲-۳ نفری بودند و بعلاوه به اندازه گروه ما با هم و منسجم نبودند. اینم باید اذعان کنم که منو سیا که در مجموع وزن دوتایی مون به ۱۲۰ کیلو نمیرسید به لحاظ بدنی نون هیکل ورزیده وموقعیت ویژه مجید و سبیل چخماقی ناصر رو میخوردیم. منظورم اینه که بچه های گردن کلفت وخروس جنگی مدرسه هم اغلب جرات نمیکردن سربه سر ما بزارن چون فکر میکردن سروکارشون با ناصر و مجید می افته. گرچه هیچکی ندیده بود که این دو نفر با کسی گلاویز بشن.
اینم باید بگم که دعواکه هیچ اگه از بیرون گروه به یکی از بچه های ما بد جور نگاه میکرد بقیه به حمایت در میومدن و برای رو کم کنی هم که شده تا طرف رو سر جا نمیشوندن و به معذرت خواهی نمی افتاد قضیه تموم نمیشد ( مگر اینکه طرف زورش میچربید،چنانکه افتدودانی).

۳: فرهنگ شوخی و نامگذاری های تحقیری
همسن های من میباید یادشون بیاد که بچه ها(و حتی آدم بزرگ هایی) بنام هایی مثل "علی کچل , امیر خله، ممد ریقو، جوادلالی،مصطفی چپول، فاطی قلمبه، حسین دراز، رضازاقول، اصغرترقه، ابی سرخه، تقی لب شکری،،،، " صدا میکردن. اون بیچاره هاهم اجبارا به این القاب چنان عادت میکردن که بدون این پسوند ها خودشون رو نمی شناختن. این فرهنگ غلط یعنی ملقب کردن افراد بر مبنای ظواهرو نقص های فیزیکیآنها معمولا ربطی به مدرسه نداشت واز محله و بلکه از خانواده سر چشمه میگرفت. شایدبدون قصد تحقیر, فکر میکردن این نامگذاری ساده ترین راه تمایز بین حسین شماره یک از حسین دوم باشه, بدون اینکه به آزردن احساسات طرف نامیده شده توجهی داشته باشن. بهر حال خوشبختانه بابالارفتن سواد عمومی این روش نامرضیه هم توسالهای بعدخیلی کمترشد
.
اما چیزی که به ماجرای ما رابط داره اینکه تو زمان ما اینکه
رفقا همدیگر رو بهر بهانه ای دست بندازن نه فقط مرسوم بلکه از سرگرمی های اصلی مابود، اینکار بین رفقای نزدیک شدید تر بود. همینکه میدیدیم یکی زمین خورده , شلوارش پاره شده، دگماش افتاده، صورتش خراشیده باشه, مضمون سازی و مسخره کردن اون برای مدتی میشد سرگرمی بقیه.


اصل ماجرای احضار من به اتاق رییس دبیرستان

آقای رییس دبیرستان معتقد بود که از دیدگاه یک کارگاه زبردست
این فرضیه که سر من از روی حواس پرتی و بطور اتفاقی به دیوار یا تیر خورده منطقی نیست و نیاز به تحقیقات کارشناسانه دارد.
در زیر به شواهدی که از نظر ایشان تئوری ضربه اتفاقی را مورد شک قرار میداد میپردازم

اما لازم است اشاره مختصر بکنم به ماجرای ورودم به اتاق آقای شوقی و مقدمه چینی های ایشان قبل از شروع سوالات اصلی

۱-ماجرای داد زدن من سرآقای نعمتی هنگام ورود به اتاق رییس مدرسه

۲ - بیش از ده دقیقه نصیحت اضافی ازآقای شوقی به خاطر همین امر برغم اظهار پشیمانی و معذرت بنده

۳- آقای رییس هندوانه زیر بغلم میگذارد:
الف- آدم با شهامت و راستگویی هستم که حاضرم از نعمتی معذرت بخواهم ،
ب- او میخواهد راز بسیار مهمی را در گوشم بگوید رازش اینکه "آقای شوقی هم با تمام شهرت و دبدبه اش در جوانی اشتباه کرده"
۴ - بی اختیار در جواب میگویم "نه اقا باور کردنی نیست" ، خبر ندارم که بزودی همین یک جمله مثل توپ در مدرسه صدا میکند، به تکه کلام بچه ها تبدیل میشود واشتهار مرا به بیرون از مدرسه میرساند

۵ - اما آقای شوقی وقتی میفهمیده اشتباهش ممکن است برای خودش و دیگران مشگلی درست کند یک جوری آنرا به گوش رییس دبیرستان میرسانده
ازمن خواست بپرسم چرا؟ و دلیلش را کاملا برایم توضیح میدهد

۶- بالاخره آقای شوقی این حرف را پیش میکشد که او تمام ماجرا را میداند امامیخواهد آنرا از زبان خود من بشنود البته برای اینکه بهتر بتواند بمن کمک کند

در زیر به شواهدی که از نظر ایشان تئوری ضربه اتفاقی را مورد شک قرار میداد میپردازم

۱- معتقد است اینکه میان چند صد دانش آموز سر به هوا فقط سرمن یکی به دیوار یا تیر میخورد جای سوال دارد، میگوید "اغلب دانش آموزها سر به هوا هستند فسقت شما که نیستی"
میگویم همچین فقط من یکی هم نیستم ومیپرسم که آیاخبر ندارند که هر هفته سر یکی دو نفر از بچه ها که ازروی حواس پرتی سرشان به تیرهای والیبال یا بسکتبال حیات مدرسه خورده میشکند واقای نعمتی دراتاق بغل سرآنها را دوا گلی میزنند.

۲- سوال راعوض میکند ومیپرسد،آیا خانم مارپل را میشناسم؟ ج- نه تهمت است؛ تهمت چیه پسر نمیدونی بگو نمیدونم ! آقا از جانی دالرو پلیسی مردبپرسین, آیا هرکول پوارو میشناسم؟ ج- هرکول و ماسیست وسامسون رو میشناسم، با اشاره به بازوهای خودش میگوید منظورش هرکول زور دار نیست بلکه هرکول پوارو کارآگاه است و حرف را به این میرساند


۳- منطق تحقیقات جرم شناسی نشان میده که اگر کله شما درنتیجه حواس پرتی ضربه دیده بود باید ضربه به طرف چب یا راست منحرف میشد نه درست دروسط کله یا پیشانی باشه

در نهایت تکرار میکنم آقا طبق جرم شناسی یا نه کله من خورده و بعد جوری هم خورده و آقای شوقی بالاخره از دهانش در میرود "خب حالا خورده که خورده میگی من چیکار کنم" و من که منتظر این لحظه هستم میگویم "هیچی آقا هیچ کاری نکنین " و دوباره سوال عوض میشود

۴ - خواهر خانم بنده خانم مینا لاهیجی میشناسی؟ ج: نه آقا ، سوال: اسمش هم به گوشا ت نخورده؟ ج- نه والا تهمته آقا !
آقای شوقی: مارو نا امید کردی احمدی جان تهمت چیه اسم ایشان در تمام جراید هست. فکر کردم ورزشکاری
حالا برای شما میگم این ورزشکارکه از چیزای خطرناک میپره برای این کله اش نمیشکنه که طبق اصول و قانون میپره
و توضیح میدهد منظورمن اینه که اگر کله شما شکسته لابد یک جایی قانون رعایت نشده

۵ - ج "قانونی یا نه نمیدونم اما خیلی درد اومد " . شوقی "بی اطلاعی از قانون موجب فرار از مجازات نیست آقای احمدی" ولی گزارش خوب پلیس در مورد شما سبب تخفیف مجازات میشه پلیس ها آقای شوقی رو میشناسن و من میتونم به شما کمک کنم ولی قول بده حقیقت رو بگی ج- قول میدم

۶- سوال: ضارب شوهرش بود یا برادرش ؟ چی آقا؟ سوال اسمش چی بود؟ ج-کی آقا؟


۷ - نا غافل ماجرای خانمی که کمک کرد و دستمال بمن داد از دهنم دررفت که آقای شوقی به قیافه ای کاراگاهانه میگوید "پس اعتراف میکنی خانم در کار بوده "

۸- سوال هایی آقای شوقی درمورد ان خانم: خانم دستمال را برای چی بمن داده ،و سرانجام میپرسد اینکه خانم به کجاهای بدن من دست زده.
با احتیاط میپرسد آیا خانم قاعده بوده؟ میگویم احتمالا بله چون خیلی بقاعده حرف میزده. میگوید منظور اینکه خانم "پریود بوده ؟" بازجواب پرت میدهم و میگویم این خانم فقط از روی دلسوزی بمن کمک کرده.
۹ - آقای شوقی میگوید زنها همه شان اول همین حرفها را میزند و هشدار میدهد که من زنها را نمیشناسم آنها همه مکار هستن.
با لاخره در اعتراض به اهانت آقای شوقی به اون خانم میخواستم ازاتاق برم بیرون که فهمیدم آقای کارگاه تازه دوزاری اش افتاده که گویا عده ای پست در فالگوش وایساده اند

۱۰ -- پاورچین به طرف در میرود که آنها را غافلگیر کند اما فالگوش ها درسشان را بلدند. با استفاده از فرصت در میروم و وقتی به کلاس برمیگردم بچه ها گرم از من استقبال میکنند.
از ان به بعد برای یکی دو هفته از پسر دست و پا چلفت تبدیل میشوم به قهرمان زرنگی و حاضر جوابی مدرسه , طبق معمول صحبت های بین من و آقای شوقی هم بر مبنای جوک های رشتی نقل قول میکردند و به ضرر آقای شوقی آگراندیسمان میشد

۱۱- خیلی ها دلشون میخواست با من رفیق بشن، بچه خر پول ها ( به بچه هایی که لباسشون اتو کشیده بود میگفتیم بچه سوسول یا ) برای رفیق شدن با من دم سیا و خلیل رو میدیدن و ماها رو به بستنی فروشی خوشمرام، کافه قنادی شاه رضا یا چلوکبابی الوند دعوت میکردن و فامیل و رفیق هاشون رو می آوردن که با این اعجوبه ای که رییس رو اینجوری خیط کرده از نزدیک صحبت کنند. ۱۱- خیلی ها دلشون میخواست با من رفیق بشن، بچه خر پول ها ( به بچه هایی که لباسشون اتو کشیده بود میگفتیم بچه سوسول یا ) برای رفیق شدن با من دم سیا و خلیل رو میدیدن و ماها رو به بستنی فروشی خوشمرام، کافه قنادی شاه رضا یا چلوکبابی الونددعوت میکردن وفامیل ورفیقهاشون رو میآوردن که با این اعجوبه ای که رییس رواینجوری خیط کرده از نزدیک صحبت کنند. خلیل با فحش بمن میگوید فرصت مفت چرانیهارانبایداز دست بدهیم چون بزودی نوبت قهرمان یاچلفتی بعدی میرسد

اصل ماجرای احضار من به اتاق رییس دبیرستان

ماجرایک روزصبح شنبه ودرراه مدرسه شروع شد.ماجرا یک روزصبح شنبه و در حال قدم زدن بسوی مدرسه شروع شد. درحالیکه نسبتا با عجله داشتم در خیابان آناتول فرانس سابق(در ضلع شرقی دانشگاه تهران) در جهت شمال به طرف خیابات تخت جمشید میرفتم که برم مدرسه در ضمن کیهان ورزشی رو هم نگاه میکردم. باید اقرار کنم که این روزنامه خوندن اونم در حال راه رفتن تو پیاده روهای تهرون چنانکه افتاد و دانی بیشتر یه ژست برای جلب توجه دختر مدرسه ی هابود حد اقل ما (من و سیا )اینجوری فکر میکردیم. باید اشاره کنم که ما با تعدادی از دخترای چند تا از معروف ترین دبیرستان دخترانه شهرهم مسیر میشدیم که از جمله اونها دبیرستان دخترانه دکتر ولی الله نصر در خیابون وصال شیرازی و تا حدودی دبیرستان مرجان از جمله اونها بودن. بر گردم سر موضوع، من گردن شکسته در اون شنبه کذایی گویا بیش از حد دراین تاکتیک (روزنامه خونی ) فرو رفته بودم که ناغافل یه چیزی مثل پتک یا گرز گرسیوز خورد به کله ام. چشمتون روز بد نبینه سرم گیج رفت، پهن شدم رو زمین و ستاره ها بود که جلوی چشمم زیگزاگی قیقاج میرفتن. کلی طول کشید تا فهمیدم گرزی در کار نبوده بلکه در نتیجه اجرای ناشیانه و افراطی تاکتیک دختر بازی پیشونی و دماغم خورده بود به یکی ازاون تیر سیمانی های برق وسط پیاده رو بود . جالب اینکه من بیشتر روزها حتی در حال خوندن بی هیچ حادثه خونینی از کناراین تیر این تیر بی شعور! رد میشدم اما اون روز گویا شانس با من همراه نبود. خلاصه کمی که بخود اومدم متوجه شدم یه خانوم محترم از روی دلسوزی یک دستمال بهم داد که دک و دماغم رو پاک کنم, بعدش هم کمک کرد پشت لباس و شلوارم رو بتکونم، راهنمایی کرد برم تو دانشکده ادبیات دانشگاه صورتم رو یه ابی بزنم - از تیپ حرف زدن و آشنایش با محیط اون دانشکده حدس میزنم میباید یا استاد و یا دانشجوی ارشد بوده . با اینکه شک نبود خودم تنهایی این دسته گل رو به آب دادم اما یادمه برای اطمینان از ایشون پرسیدم آیا کسی رو در اون لحظات کسی بمن ضربه نزده که خانومه گفت از پشت سر تمام ماجرا روتما شا کرده و گفت حتی یک لحظه قبل از اینکه من به تیربخورم اون نا خودآگاه فریاد زاده "به پا " که البته در بوده و من نشنیدم. بهر حال بمن اطمینان داد که در لحظه حادثه هیچ بنی بشری در شعاع ۷-۸ متری من وجود نداشته وآخرش گفت اخه این فوتبال چیه که انقدر شما جوونا رو به خودش مشغول میکنه، پسر جون تو خیابون حواستو بیشتر جمع کن. ازش تشکر کردم, خدا حافظی کردم و بطرف مدرسه راه افتادم در حالیکه حس میکردم ورم پیشونیم در حال بزرگتر شدنه.

میدونستم بااین بادمجون وسط پیشونی میشم اسباب خنده،درد ناشی از دست انداخته شدن توسط رفقاکم ازدردواثرات فیزیکی ضربه نبود.
عواقب ضربه سبب شدکه تمام هفته بعنوان پسردست وپا چلفتی به سوژه دست انداختن همشاگردی ها در مدرسه بدل بشم. روایات گوناگون از علت ایجاد این بادمجان به گوش آقای شوقی رییس دبیرستان آقای شوقی (که هنوز لهجه لاهیجانی خود رو حفظ کرده بود) رسیده بود از جمله اونها روایات های ناموسی-جنایی بود. از نظر آقای شوقی که یک کارگاه مادرزاد بود کشف رموز و علل این جرم قطعا به نفع شخص من وحیثیت دبیرستان بودولذاچیزی نبودکه ایشان بتواندازخیران بگذرد